
.
.
.
می بینی؟
می بینی سلام کردن به کسی که سلام را می فهمد چقدر مشکل است!
نیم ساعت پیش، خدا را دیدم که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی
که من ایستاده بودم آمد، آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با
او اشتباهی گرفته ام.
اگر ستاره ها معتاد تفسیر نبودند ، چه راحت می شد از آنها پرسید
که حالتان چطور است؟
به من بگو! فرزانه ی من !
چرا ستاره ها به تفسیر معتادند؟
حق با تو بود!
می بایست می خوابیدم!
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است!
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه وز وز پریشانشان.
کاش تنها نبودم!
فکر میکنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟
دلم می خواهد
فارغ از دندان درد ابتذال
ترانه بخوانم.
می دانی چیست؟
نمی دانم!
ولی فکر می کنم که در این دنیای بزرگ
علاوه بر دریای سرخ
چیزهای دیگری هم وجود دارد!
مثلا یک سوال!
یک سوال مشکل که هیچ کس جوابش را نمی داند!
فکر می کنم شب و روزی
که گلیم دو رنگ زندگی ما را تار و پودند
به یک سوال بی جواب ختم می شوند!
رنگ،
ختم،
گلیم،
جواب!
سرم گیج می رود!
گیج می رود
و این حق را هم به تو می دهم که سرت گیج برود.
کاش تنها نبودی!
آن وقت می توانستم به این موضوع و موضوعات دیگر
اینقدر بلند بخندم تا همسایه هایم از خواب بیدار شوند!
می دانی؟
انگار چرخ و فلک سوارم!
انگار قایقی مرا می برد!
انگار روی شیب برف ها اسکی می روم!
مرا ببخش!
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟
می شود یک روز که باران می بارد
در قهوه خانه ای سبز چای سرخ نوشید
و به کسی اندیشید که با موهای پریشان
و چشم های سیاه ریز،
با پیراهن قهوه ای در کتاب هنر آشپزی
به دنبال رد پایی از خرس نیستی می گردد!
می شنوی؟
انگار صدای شیون می آید!
گوش کن!
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد!
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم!
گوش کن:
یکی بود یکی نبود!
.
.
.







